يادته يه روزي بهم گفتي :
هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون ، که نکنه نامردي اشکهاتو
ببينه و بهت بخنده ...
گفتم : اگه بارون نيومد چي؟!
گفتي : اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره ...!
گفتم : يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نذار ...
گفتي : به چَشم ... !
حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...!
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي ... !!!

+ نوشته شده توسط زینب در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت
6:41 |





